تبلیغات
باران زندگی
سلام


این وبلاگ حرفه دله
حرفه خاطره
حرفه گذشته
حرفه آینده
بین تموم این حرفا هم خوشی هس هم ناخوشی
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
اینجا حرفه عشقه 




تاریخ : سه شنبه 9 تیر 1394 | 01:36 ب.ظ | نویسنده : باران بارانی | نظرات()
سلام
بعد از مدتها دوباره اومدم
تواین مدتی که نبودم خیلی اتفاقا افتاد ، تلخ،شیرین، بی مزه.....
اما هرکدومش توی ذهنم یه ردی از خودش گذاشت
.
.
.
.
این آخریا یکم همه چی پیچیده شده ، نمدونم شاید من پیچیدش کردم 
اما هرچی که هس انرژیه زیادی ازم گرفته
این آخریا همش منتظر یه خبر هستم
با هر صدای تلفن از جا میپرم
با دیدن بعضی افراد دستوپام شروع میکنن به لرزیدن
این آخریا ناامید که نه ، ولی توی دلم خالیه یکم
یه حس سردرگمی شایدم خلا
نمدونم چی بهش میگن....
یه حسی که فقط باید زل بزنی تو چشماشو بهش بگی چی میخوای از جونم؟؟؟؟!!!
یه حسی که دهنتو میبنده ، ذهنتو قفل میکنه و قلبتو ....نمدونم با قلبم چیکار میکنه 
این حس یه پتک گرفته دستش داره از تو بهش ضربه میزنه قبلم نمیشکنه ولی دردش میگیره...
دردش که میگیره چشمام خیس میشه ، دردش که میگیره زبونم باز میشه به بهونه گرفتن ، این وسط عقلم خودشو به درودیوار میزنه که قفلشو بازکنه اما انگار نمتونه ، خسته میشه دلش واسه قلبم میسوزه ، وقتی میبینه قلبم دردش میگیره و اون نمتونه کاری بکنه ...
اینجاست که ساکت میشینمو خیسیه چشمام سرازیر میشن رو گونه هام.........
.
.
.
توی این اوضاع تموم درد و درمونم نفسمه
توی این اوضاع قلبم بخاطر عشق اونه که ضربه های پتکو تحمل میکنه و نمیشکنه
تو این اوضاع ....
نفسم ببخش اگر تو این اوضاع نتونستم برات عاشقی کنم
شرمندم...........



تاریخ : جمعه 27 شهریور 1394 | 08:39 ب.ظ | نویسنده : باران بارانی | نظرات()
سلام دوستان عزیز
از اینکه به وب منو عشقم سر میزنین ممنون
و همینطور بابت نظراتتون


یه خواهشی داشتم لطفا نظراتتون رو در پست مورد نظرتون بذارید 
ممنون
بازم به وبم سر بزنین


تاریخ : یکشنبه 11 مرداد 1394 | 11:56 ب.ظ | نویسنده : باران بارانی | نظرات()
گاهی وقتا هست نه دلت جواب میده نه عقلو منطقت
انگار یه چیزی فراتر نمیذاره هیچ کدوم جواب بدن
جواب هزاران فکری که توی ذهنت داره میچرخه
تا عقل میخواد حرفی بزنه اون چیزی که نمدونم چیه میگه هییییییس، ساکت
تا دل میخواد پا جلو بذاره میگه عقب بایست ، به تو مربوط نیس
با خودت میگی خیل خب توکه نه میذاری دلم جواب بده نه عقلم پس خودت بگو
اما اینارو به چی میگی
به کی میگی
هیچی نیس
یه حس سردرگمی
یه حس کلافگی
انگار تو خلا هستی ، اما یه خلا پر از استرس
انگار تازه بهوش اومدیو نمدونی دورو برت داره چی میگذره 
همه رو تیره و تار میبینی
کلی صدا میشنوی اما هیچکدوم واضح نیستن نمتونی تشخیص بدی
.
.
.
اون چیه که عقلو دلمو مختل کرده ؟؟!!!!
.
.
.
.
توی این سروصدای خاموش فقط یه چیزی هست که یکم آرومم میکنه :


عاشق باشی همینه حالت....
قلبت آرومه یک عذابه....
حالت هم خوبه هم خرابه....
یک لحظه حس گریه داری یک لحظه راحته خیالت...
عاشق باشی همینه حالت..................... 
.
.
من عاااااشق عشقمم




تاریخ : پنجشنبه 8 مرداد 1394 | 11:32 ق.ظ | نویسنده : باران بارانی | نظرات()
وااای خداجونم
چقدر خوبه آدم روزشو با شنیدن صدای عشقش شروع کنه
چقدر حس خوبیه وقتی زنگ صداش توی گوشت میپیچه و تو هنگ میکنی و محو شنیدن صداش میشی و یادت میره جواب سلامشو بدی
چقدر خوبه که با تمام وجود بگی که بی نهاااایت از شنیدن صداش خوشحال شدی
.
.
.
.
.
امرووووووز یعنی مورخه 94/5/5  بعد از مدتی صدای نفسمو شنیدم
نمیدونم احساسمو چطوری بیان کنم 
ولی اووووونقدر صحبت کردن باهاش بهم انرژی داده که تموم سختیای این چند وقت از خاطرم رفته
انگار دوباره متولد شدم
انگار دفعه اولی بود که صداشو میشنیدم 
دوست داشتم من ساکت باشمو فقط اون برام حرف بزنه 
آخه داشتم از تک تک واژه هایی که میگفت انرژِی میگرفتم
داشتم ذره ذره مغزمو پر میگردم از طنین صداش
.
.
.
خدایا شکرت....
شکرت که یبار دیگه تونستم صدای نفسمو بشنوم




تاریخ : دوشنبه 5 مرداد 1394 | 05:33 ب.ظ | نویسنده : باران بارانی | نظرات()
روز و شبام سخت میگذره ...
سخت میگذره وقتی باید بودنشو کنار خودم فرض کنم
سخت میگذره وقتی چندوقتیه حتی شنیدن صداش برام شده آرزو
سخت میگذره چون دلم براش خیلی تنگ شده
سخت میگذره وقتی میبینمش اما تموم مدت توی سکوت میگذره
سخت میگذره وقتی همه یه طوری نگام میکنن و نتونم داد بزنم بگم هااااان؟؟! چیه؟؟!!! عاشق ندیدی تاحالا؟؟!!
سخت میگذره وقتی میپرسن چمه ؟! نتونم بگم دلتنگ زندگیمم
سخت میگذره وقتی تنها کاری که از دستم برمیاد اینه که شبا ساعت از یک که میگذره دلتنگیامو گریه کنم


نفسی خیلی دلم برات تنگ شده .......









تاریخ : یکشنبه 4 مرداد 1394 | 01:39 ق.ظ | نویسنده : باران بارانی | نظرات()
نفسی 
منو ببخش ...
بخاطر تموم لجبازیام
منو ببخش ...
بخاطر تموم ندونم کاریام
منو ببخش ...
بخاطر بیخودی غر زدنام
منو ببخش ...
بخاطر اینکه گاهی نفهمیدمو با حرفام ، با کارام ناراحتت کردم
منو ببخش ...
بخاطر اینکه گاهی بهت فشار آوردم
منو ببخش ...
اگه نتونستم اونی باشم که میخوای


منو ببخش عشق همیشگیه من............



تاریخ : شنبه 3 مرداد 1394 | 03:57 ب.ظ | نویسنده : باران بارانی | نظرات()
دلم میخواد هر روز هر ساعت هر دقیقه هر ثانیه از اون بنویسم
از مهربونیاش
از عشقش
از وجودش که ذره ذره وجود منو داره به نام خودش میزنه

از میم مالکیتی آخر اسمم اضافه میکنه و قند تو دل من آب میکنه

از اینکه هر بار یهویی میگه : نفسی تو عشقیاااا.... تو باشیااااا

از اینکه حس دستام توی دستش بهم اطمینان میده که هست ...
که می مونه...
که مال منه...

از اینکه داره بخاطر منو زندگیمون تموم تلاششو میکنه 


مرسی که هستی نفسم ..............................................




تاریخ : شنبه 3 مرداد 1394 | 03:48 ب.ظ | نویسنده : باران بارانی | نظرات()
خدایا شکرت .............
شکرت که عشقشو تو قلبم گذاشتی
خدایا شکرت که بهم این توانایی رو دادی تا خوب از عشقش نگهداری کنم
خدایا شکرت که تموم وجودمو به بند عشقش کشیدی
خدایا شکرت که عشقی که تو قلبم هستو بی جواب نذاشت
خدایا شکرت که عاشقمه
خدایا شکرت که قلبش برای منه که میزنه
خدایا شکرت که هر روز به امید دیدن دوباره چشماش بیدار میشمو شبا با آرامش وجوده اونه که چشمامو میبندم

خدایااااااااا شکرت..............



تاریخ : چهارشنبه 24 تیر 1394 | 11:34 ب.ظ | نویسنده : باران بارانی | نظرات()

********************



*****************



*****************





چقدر سخته ذره ذره وجودت آرامش آغوششو بخوان
اما.....
آغوشش برای تو حرام باشد..............


تاریخ : دوشنبه 22 تیر 1394 | 04:10 ب.ظ | نویسنده : باران بارانی | نظرات()
شبای قدرهم تموم شد
و من بازم امیدوارم به تقدیری که خدا برام رقم زده
به تقدیری که بدون شک بهترینه....
.
.
.
حال منم که باید خودمو با این تقدیر وفق بدم 
میگن میشه تقدیر رو تغییر داد!!!
درسته میشه
اما بازم به صلاح همونی که نوشتش
.
.
.
خدایا من بنده گناهکارتم
خیلی....
خدایا خودت میدونی چی میگم
ولی اینبارو بگذر 
مگه تو رحیم نیستی
مگه رحمان نیستی
مگه عالم نیستی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

پس ببخشو مهربون باش
پس میدونی...
.
.
.
خدایا اینبارو پس گردنی نزن
اینبارو با مهربونبت تنبیهم کن
با مهربونبت خودتو بهم نشون بده
خدایا اینبار قدرتتو به رخم بکش
بذار بفهمم که اگه نخوای یه برگ از درخت نمیفته و اگه بخوای میتونی دنیا رو زیرو رو کنی



خدایا دنیامو بهم بده.....





تاریخ : یکشنبه 21 تیر 1394 | 02:46 ق.ظ | نویسنده : باران بارانی | نظرات()
خدایا 
تو این شبای عزیز 
تو این شبا که تقدیر منو میخوای رقم بزنی
تو این شبا که قراره تاوانو پاداش سال قبلمو ببینم
ازت خواهش میکنم
به حق این شبای عزیز منو عشقمو پایه ثابت تقدیرمون کن 
کنارهم
برای هم
به عشق هم
خدایا خواهش میکن
قسمت میدم


خدایا یعنی بین تموم اشکایی که ریختم یدونش اونقدر خالص نبوده که به حرمتش حاجتمو بدی؟!!!!
خدایا به الغوث الغوث گفتنام
به اسمتو صدا زدنام
به حرمت اینا کمکم کن
دعامو استجابت کن
.
.
.
.
خدایااااااااااااااااااااااااااااااااااااا




تاریخ : پنجشنبه 18 تیر 1394 | 04:05 ب.ظ | نویسنده : باران بارانی | نظرات()
چند باری اومدم دلمو بزنم به دریا
بگم به درک
به درک که آشنان
به درک که دوستن
به درک که ....

.
.
.
اما میگفت نه 
میگفت آروم باش
میگفت اونا همینو میخوان
میخوان که ناراحت باشی
میخوان که بزنی ب سیم آخر
.
.
.
حرفاش آرومم میکرد
یه اطمینانی تو حرفاش بود
یه چیزی که بهم نهیب میزد در عین آرامش
منو به صبر دعوت میکرد
به تحمل...
.
.
.
اگه نبود......................!!!!!



تاریخ : پنجشنبه 18 تیر 1394 | 03:45 ب.ظ | نویسنده : باران بارانی | نظرات()
نگاه اطرافیانم داشت خوردم میکرد
حرفای یواشکیشون
چپو راست تیکه انداختناشون
.
.
.
حس میکردم همه خبر دارن از چیزی که تو دلم میگذره
با خودم گفتم اصن خبر داشته باشن
مگه دل دادن جرمه؟؟؟!!!!
مگه دل بستن جرمه؟؟!!!!
مگه عاااشق شدن جرمه؟؟!!!!

.
.
.
شنیدی میگن :
من بیگانگان هرگز ننالم
                     که هرچه کرد بامن،آن آشنا کرد

؟؟؟
میگفتن ما میخوایم کمکت کنیم
فک میکردن افتادم تو چاه
تیریپ خیرخواهانه برداشته بودن
دوستیشون شده بود دوستیه خاله خرسه
با هر حرفشون یک خراش عمیق مینداختن رو قلبم
با هر حرفشون بهم میفهموندن که تا حالا چه کسانی دور و برم بودن!!!

.
.
.
حالم خوب نبود 
اصصصصصصلا



تاریخ : پنجشنبه 18 تیر 1394 | 03:34 ب.ظ | نویسنده : باران بارانی | نظرات()
همیشه برای رسیدن به چیزی که میخوای چیزی که آرزوشو داری سختی های زیادی باید بکشی
هیچ وقت نمیان دو دستی تقدیمت کنن بگن بیا اینم چیزی که دلت میخواست

.
.
.
سختیه زیادی کشیدم تا بلاخره ...
تا بفهمم قلبشو بنامم زده
تا برای خودم بکنمش
تا بفهمم بعد از اون همه سختی
حتما آسونی هس
حتما شیرینی هس
که بود....
شیرین تر از وجود عشقم برام تو این دنیا وجود نداشت
.
.
.
 


داشتم شیرینیه این حضور رو با ذره ذره وجودم  حس میکردم که...
که دوباره شروع شد
موج دیگه ای از سختی ها رسید بهم
.
.
.



تاریخ : پنجشنبه 18 تیر 1394 | 03:26 ب.ظ | نویسنده : باران بارانی | نظرات()
هی تو...
نمیدانم نامت را چه بگذارم...
مخاطب خاص...
تمام زندگی...
دلیل نفس کشیدن...
همه وجود...
به هر نامی که باشی...
بدان آرام ...
برایت جان میدهم...
وقتی تو نباشی...



تاریخ : شنبه 13 تیر 1394 | 04:23 ب.ظ | نویسنده : باران بارانی | نظرات()

.: تعداد کل صفحات 2 :. [ 1 ] [ 2 ]

.: Weblog Themes By Bia2skin :.