تبلیغات
باران زندگی - نا باوری....
دلم میخواست باورش کنم...
کم کم ازین حسی که داشتم خوشم اومده بود
دلم میخواست این حس همیشه همراهم باشه
دلم میخواست....
.
.
.
.
.
یه زمانی رسیده بود که تمام تلاشمو میکردم واسه دیدنش
به هر بهونه ای
آخه دلم میخواست اون حس توی وجودم شعله ور بشه
گاهی فکر میکردم برام شده یه بازی...
بازی با یه حس قشنگ چقدر لذت بخش بود
.
.
.
.
یه زمانی رسیده بود که فهمیدم این حس اشتباهه
فهمیدم این حس یه غریزس توی سنم
فهمیدم الکیه....
اما نخواستم باور کنم
نخواستم 
نخواااااااستم



تاریخ : سه شنبه 9 تیر 1394 | 02:48 ب.ظ | نویسنده : باران بارانی | نظرات()
.: Weblog Themes By Bia2skin :.