تبلیغات
باران زندگی - بعد ازمدتی...
سلام
بعد از مدتها دوباره اومدم
تواین مدتی که نبودم خیلی اتفاقا افتاد ، تلخ،شیرین، بی مزه.....
اما هرکدومش توی ذهنم یه ردی از خودش گذاشت
.
.
.
.
این آخریا یکم همه چی پیچیده شده ، نمدونم شاید من پیچیدش کردم 
اما هرچی که هس انرژیه زیادی ازم گرفته
این آخریا همش منتظر یه خبر هستم
با هر صدای تلفن از جا میپرم
با دیدن بعضی افراد دستوپام شروع میکنن به لرزیدن
این آخریا ناامید که نه ، ولی توی دلم خالیه یکم
یه حس سردرگمی شایدم خلا
نمدونم چی بهش میگن....
یه حسی که فقط باید زل بزنی تو چشماشو بهش بگی چی میخوای از جونم؟؟؟؟!!!
یه حسی که دهنتو میبنده ، ذهنتو قفل میکنه و قلبتو ....نمدونم با قلبم چیکار میکنه 
این حس یه پتک گرفته دستش داره از تو بهش ضربه میزنه قبلم نمیشکنه ولی دردش میگیره...
دردش که میگیره چشمام خیس میشه ، دردش که میگیره زبونم باز میشه به بهونه گرفتن ، این وسط عقلم خودشو به درودیوار میزنه که قفلشو بازکنه اما انگار نمتونه ، خسته میشه دلش واسه قلبم میسوزه ، وقتی میبینه قلبم دردش میگیره و اون نمتونه کاری بکنه ...
اینجاست که ساکت میشینمو خیسیه چشمام سرازیر میشن رو گونه هام.........
.
.
.
توی این اوضاع تموم درد و درمونم نفسمه
توی این اوضاع قلبم بخاطر عشق اونه که ضربه های پتکو تحمل میکنه و نمیشکنه
تو این اوضاع ....
نفسم ببخش اگر تو این اوضاع نتونستم برات عاشقی کنم
شرمندم...........



تاریخ : جمعه 27 شهریور 1394 | 07:39 ب.ظ | نویسنده : باران بارانی | نظرات()
.: Weblog Themes By Bia2skin :.