تبلیغات
باران زندگی - فرصت
توی این جنگ خیلی سخت
دلم پیروز شد
عقلم کم آورد
عقلم به دلم گفت 
بخدا تو معرکه ای...!!



زمان لازم داشتم...
باید تکلیفم با خودم معلوم میشد
توی همین احوالات بودم که...
.
.
.
.
سم توی بدنم پخش شده بود
هر پنج دقیقه بیهوش میشدم
حالم بد بود خیلی بد
فقط اگه یک ساعت دیرتر میرسیدم بیمارستان.............
.
.
.
توی اون شرایط بابت هیچ چیز غصه نمیخوردم جز اینکه 
چرا نگفتم بهش؟!؟!؟!؟!
چرا نگفتم دوسش دارم؟؟!!!!
خدایا فقط یه فرصت بده
بذار بگم بهش....
.
.
.
حالم خوب شد
فرصتو خدا داد
اما حالا باید چیکار میکردم
کلافه بودم ...خیلی
یه راه حل
یه معجزه
یه نشونی
خداااااایااااااا




تاریخ : شنبه 13 تیر 1394 | 12:22 ق.ظ | نویسنده : باران بارانی | نظرات()
.: Weblog Themes By Bia2skin :.