تبلیغات
باران زندگی - جنگ...
وقتی یه مدت نمیدیدمش 
باخودم میگفتم دیدی چه راحت بود!
بیخود واسه خودت بزرگش کرده بودی
دیدی فراموشش کردی!
دیدی تموم شد!
.
.
.
وقتی دوباره میدیدمش
انگار از یه ارتفاع خیلی زیادی پرتم کنن پایین
زبونم قفل میشد
دهنم خشک میشد
نفسام به شماره میفتاد
باخودم میگفتم لعنتی چته!؟!؟
مگه تو فراموش نکردی؟
مگه تموم نشد؟!؟
این چیه داره ازچشات میاد؟!!
چرا اشک آخه؟!!!!!!!!!!

.
.
.
نمدونم اسم این حالت رو میشه عشق گذاشت یانه؟!
اما حس میکردم من عاشقم...
یه عشق که با انکار همخونه شده بود...




اینجا بود که دیگه جنگ بین دلو عقلم شروع شد...
عقلم میگفت فراموشی
دلم میگفت عاشقی






تاریخ : چهارشنبه 10 تیر 1394 | 04:27 ب.ظ | نویسنده : باران بارانی | نظرات()
.: Weblog Themes By Bia2skin :.