تبلیغات
باران زندگی - فراموشی...
نگاهاش سردتر از همیشه شده بود
از سردیه نگاش تموم بدنم به لرزه میفتاد
حس بدی بود...خیلی بد
.
.
.
.
گریه شده بود مهمون چشمام...
دیگه اینطوری نمیشد ادامه داد
باید یک کاری میکردم
باید دوباره  تصمیم میگرفتم
یک تصمیم خیییییییلی سخت، خیلی
.
.
.
فراموشش کنم........
این تنها راه بود
اما آخه مگه میتونستم؟
مگه میشه همه خاطراتشو
همه نگاهاشو...
اصن مگه میشه همه زندگیتو فراموش کنی؟؟!!!!
زندگی؟؟؟
هه...آره اون شده بود تموم زندگیم
تموم وجودم
اما من باید بیخیال این زندگی میشدم
باید وجودمو خراب میکردم
باید میشکستم



تموم تلاشمو میکردم که 
چشمام نگاهش نکنه...
گوشام صداشو نشنوه
عطرشو حس نکنم
تلاشمو میکردم که ....که تک تک سلولای بدنم یک صدا اسم اونو صدا نزنن
تلاشمو میکردم که صدای کوبیده شدن قلبمو توی زندون فراموشی نشنوم...................................



تاریخ : چهارشنبه 10 تیر 1394 | 03:48 ب.ظ | نویسنده : باران بارانی | نظرات()
.: Weblog Themes By Bia2skin :.